سکوت
ساعات و دقایقی که همه چشم به آسمون دوختند تا بتونن هلال ماه مبارک را ببینن... دیگه ماه پیامبر به آخرین لحظه هاش رسیده بود و میبایست تا با این ماه و همه خاطراتش خداحافظی کنیم چه ماه خوبی بود شعبان و چه ماه بهتری است رمضان... ماهی که به اسم خدا رقم خورده ماهی که رجب ماه حضرت امیر را و شعبان ماه پیامبر را طی کردیم و قرار بود خودمون را آماده کنیم برای رسیدن مهمونی خدا... ولی حالا که همه و همه خبر از اومدن ماه خدا میدادند حالا که ماه پیامبر جایش را به ماه خدا میداد حالا که ماه رمضان با اون همه حس و حال خوبش میومد حالا که خدا برای تک تک بنده هاش دعوت نامه فرستاده بود تا اون ها را به مهمونی که خودش میزبان اونه دعوت کنه با خودم می گفتم من چقدر آماده شدم تا مهمون خدا بشم چقدر آماده شدم تا از ماهی که پیامبر می فرمایند: «درهای رحمت خدا از اولین روز ماه رمضان باز می شه و تا آخرین روز این ماه هم بسته نمیشه» استفاده کنم چقدر میتونم توی این ماه بیشتر عاشق خدا بشم چقدر تلاش کردم که بیشتر لیله القدر یعنی فاطمه خدا را بشناسم چقدر سعی کردم توی ماه رجب و شعبان رسم بندگی را یاد بگیرم چقدر برای خدا بندگی کردم ... و هزاران حسرت و ای کاش دیگه... خدای مهربون شاید فقط چند ساعت دیگه مونده باشه تا من وارد ماه تو بشم پس اگه توی آنچه که از ماه شعبان رفت من را نیامرزیدی در بقیه اون ببخش و بیامرز... آمین... شهید... جبهه... بی ریا و ساده... فرشته خو... خدای من شهید چه طور آدمیه؟ یک فرشته آسمونیه که تو بهش اجازه دادی زمینی بشه؟ یک فرشته ای که چون از همون اولش هم آسمونی بود نتونست مدت زیادی را روی زمین دوام بیاره وپر کشید...؟ یک آدم فرشته خو یک آدم بی ریا و ساده... آره شهید یعنی عاشق یک عاشق واقعی... که اگر عاشق واقعی نبود پا به جبهه ها نمی گذاشت که اگر عاشق واقعی نبود از همه چیزش نمیگذشت از خونه اش خانواده اش...که اگر عاشق واقعی نبود شهادت نصیبش نمی شد... چقدر صحبت کردن درباره شهید سخته چقدر سخته صحبت کردن درباره کسی که فرصت در کنارش بودن را نداشتم کسی که عشقش را سادگیش را و خدایی بودنش را لمس نکردم چقدر سخته صحبت کردن درباره عاشقی که برای رفتن به جبهه شناسنامه اش را دستکاری می کنه... آره خیلی سخته صحبت کردن از بک عاشق واقعی... عاشقی که پر کشید پر کشید به همون جایی که از اول هم مال همون جا بود... عاشقی که هنوز هم زنده است... بر دوش زمانه لحظه ها سنگین بود خورشید و زمین وآسمان غمگین بود از خون و گل و شکوفه تابوت شهید بر موج بلند دست ها رنگین بود ... ماهی که در اون امام حسین حضرت اباالفضل امام سجاد حضرت علی اکبر و بابایی غریبم متولد شدند... ماهی که پوشیده شده بود به رحمت خدا«شعبان الذی حففته بالرحمه و الرضوان» ماهی که به نام پیامبر (ص) رقم خورده... ولی حالا روز شمار با گذشتن ثانیه ها و دقایق به من نشون میداد که دیگه وقت خداحافظیه و یکی توی گوشم زمزمه میکرد که من چقدر از این ماه بهره بردم... چقدر توی این ماه رنگ و بوی خدایی گرفتم... چقدر سعی کردم جوونیم رنگ و بوی جوونی حضرت علی اکبر را به خودش بگیره... ولی از طرف دیگه روز شمار بهم می گفت که کم کم دارم وارد ماه مهمونی خدا می شم... ماهی که خالق میشه میزبان و مخلوق میشه میهمان... خدایا کمکم کن تا در ماه رمضان مهمون خوبی برات باشم چرا که تو بهترین میزبانی... ۱۰ روز دیگر... سلام بابایی غریبم چقدر این لحظات را دوست دارم چقدر عاشقانه است این لحظات و ثانیه ها وقتی ثانیه ها هم برای رسیدن به روز میلاد تو عجله دارند وقتی که حتی ثانیه ها هم چشم انتظار آمدن تو هستند وقتی که همه چیز و همه کس آمدن تو را مژده میدهند چقدر زیباست وقتی همه چشم انتظار آمدن تو هستند... همه چیز و همه کس در این دقایق طعم انتظار را می چشند انگار همه منتظرند منتظر تو آقای خوبی ها... همه منتظر بابایی غریبی هستند که بیاد و همه آدم ها را از غم یتیم بودن نجات بده... کسی که بیاد و بشه سایه سرشون... کسی که بیاد و بشه پشت و پناهشون... همه منتظر هستند همه گوش هایشان را تیز کرده اند که نکند تو بیایی و نشنوند ندای آسمانیت را... که نکند تو بیایی و در خواب غفلت باشند... که نکند به انتظار تو نشسته باشند به جای این که به انتظار تو بایستند... طلوع می کند آن آفتاب پنهانی ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی کسی که نقطه آغاز هرچه پرواز است تویی که در سفر عشق خط پایانی تویی بهانه آن ابر ها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارانی کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
| Design By : Pichak |

